…
» ادبیات کمکم دارد به حاشیهی زندگیام رانده میشود. بیآنکه خودم خواسته باشم یا تعمدی در کار باشد. دو سوم از روز، زندگیام همراه با درگیریهای کاری میگذرد. ساعتهای باقیمانده، جنازهام بین رفت و آمد و خواب و احتمالن غذا خوردن و دوش گرفتن و کارهای از این قبیل قسمت میشود. ادبیات میماند برای آن لحظههای فراغت قبل از خواب، وقتی که با موهای خیس سرم را روی بالش میگذارم و توی تاریکی اتاق چشمهایم را میبندم و میگذارم خستگی یک روز شلوغ لابلای کرشمهی نتهای علیزاده از جانام بدر شود. کمکم دارم بهاین زندگی عادت میکنم. هرچند کودک درونام هنوز بیقرار خودش را به در و دیوار روحام میکوبد و با لجاجت همهی وجودم را میخراشد. فرسایش جسم جایی برای عشق و دلتنگی نمیگذارد. گاهی مینویسم تا یادم نرود روزی دلم میخواست با انگشتانم سقف کوتاه زندگی را بشکافم.
رویاهایم را فرموش نکردهام. شاید گذاشتهام برای وقتی دیگر. جسارتام را، گستاخیام، ناهنجاریهایم، بیقاعدگیهایم را، همه را گذاشتهام برای روز مبادا. سالهای سختی را گذراندهام. گذراندن که نه، درهم شکستهام. همه را خرد کردم، جویدم، هضم کردم و پشت سر گذاشتم. برای من عبور از کنار سالهای پرفراز و نشیب زندگی نبود. من خواستم از عمیقترین قسمت زندگیام بگذرم و گذشتم. درست یا غلط، هرگز دلام نخواسته مثل فوج آدمهای تولید انبوه اطرافام زندگی کنم. گاهی نفسام گرفت. گاهی خیال کردم غرق شدهام. هرچه بود به سادگی نگذشت. این سوی زندگی که حالا ایستادهام، وقتی زخمهای روی تنام که جای خیلیهایشان هنوز ملتهب است را نگاه میکنم از جان سختیام احساس غرور میکنم. به خودم و ظرفیت کمنظیرم ایمان دارم و حس میکنم با سالهایی که پشتسر گذاشتهام دیگر کمتر چیزی میتواند پشتام را خم کند. این آرامش -حتا اگر آرامش قبل از طوفان باشد- را بهراحتی بدست نیاوردهام و به راحتی از دست نخواهم داد. آن را به قیمت گزافی خریدهام و به هیچکس و هیچچیز مطلقن اجازه نمیدهم که آن را بیاشوبد.
پرندهی زخمی حتی با بالهای شکسته، رویای پرواز را فراموش نخواهد کرد. پرنده میداند قاعدهی زندگی این است که هرچه اوج بگیری زمینیها ریزترت میبینند. با اینهمه یکروز که خیلی دور نیست، دوباره اوج میگیرد…
دوباره اوج می گیرم… «


می دانم چه می گویی ، همهگی اینطوری شده ایم این روزها
سلام احسان خان
کم پیدایین یا ما سعادت نداریم؟
شنیدم تو برج سینا و دالامپر درگیری رخ داده؟
امیدوار باش